خرید بک لینک

روضة ورود به کربلا

همرهان بار گشایید که مقصد اینجاست

بخدا قتلگه آل محمد اینجاست

کربلایی که شنیدید ز جدم، همه دم

خود گواه است،که غمخانة احمد اینجاست

بعدِ آوارگی و رانده شدن از حرمم

حرم فاطمه و مَلجأ و مشهد اینجاست

هیچکس خسته نباشید به این خسته نگفت

تا بدانیم که جای غمِ بی حد اینجاست

چشم بارانیِ زینب بخدا شرح دهد

خونم آنجا که به گودال بریزد اینجاست

بعد از آن عصر،که هفتاد و دوتن کشته شوند

آن زمینی که ز مرکب تنم اُفتد اینجاست

آن زمینی که پس از قتلِ جوانان بهشت

بر تنِ من بزند نیزة ممتد اینجاست

نالة غربتِ من هر چه فراتر برود

باز آنجا که یکی یار نیاید اینجاست

قتلگاهی که کنارِ بدنِ بی سرِ من

ناله و زمزمة فاطمه آید اینجاست

زینب آنجا که پس از کشته شدن،از بدنم

نیزه و خنجر و شمشیر درآرَد اینجاست

اکبر و قاسم و عباسِ مرا سر بِبُرند

سرم آنجا که سرِ نیزه سپارد اینجاست

رأسها میرود از کرب وبلا،کوفه و شام

و بدنها همه بر خاک بماند اینجاست

با عبور از تَهِ گودال، پریشان و اسیر

زینب آنجا که ز رَگ بوسه بگیرد اینجاست

**

روضه حضرت رقیه (سلام ا.. علیها)

گر یتیمم،سه ساله بانویم

یادگار شکسته پهلویم

با همه غیرِ عمه اَم قهرم

با کسی دردخود نمیگویم

درد ِمن درد ِدوریِ باباست

پدری که غریب و بی همتاست

درد من در سخن نمی گُنجد

دخترم ،دختری که بی باباست

شرح این قلب خسته ام سخت است

درد دستان بسته ام سخت است

روی پا ایستادنم با این

دنده های شکسته ام سخت است

چون خریدارِ دختری ،پدر است

نازِ طفل مریض،بیشتر است

وای اگر دختری یتیم شود

یا بگویند:اینکه دربدر است

اشکِ من مثل رود می آید

خون ز گوشِ کبود می آید

پس کجایی پدر، که عمه بمن

گفت بابات زود می آید

آمدی ای پدر،چرا با سر

نیمه شب میهمانیِ دختر!؟

چقدَر پاره است رگهایت

چنگ خورده چرا به این حنجر

اینکه بُگسسته، تار و پودِ من است

کاری از دشمنِ یهود من است

پای پُر آبله بتو ،تقدیم

هدیه ام صورتِ کبود من است

دلِ من دردِ دل نمی خواهد

گیسوی کَنده ،تِل نمی خواهد

در خرابه دلِ یتیمت ،جز

رفتنِ زیرِ گِل نمی خواهد

مُردنِ دخترت تماشایی است

بوسه اَم از سرت تماشایی است

چونکه دِق میکنم کنارِ سرت

گریة خواهرت تماشایی است

دخترت عاقبت فدایت شد

کشته و مُردة صدایت شد

با همین انقلابِ گریة شب

تا اَبد بانیِ عزایت شد

*******

روضۀ طفلان زینب(سلام ا.. علیها)

خواهر ،برادر جای خود، زینب دلی دارد

چشم از تماشای امامش برنمیدارد

تا دید دارد لشگرش کم میشود،کم کم

طفلان خود را زد صدا با گریۀ نم نم

انگار یک لشگر مهیا میکند زینب

گویی سپاهی نذر زهرا میکند زینب

وقتی حمایل را برای نوجوانان بست

سربندِ یاحیدر به پیشانیِ طفلان بست

گاهی به لبخندی ز طفلان دلبری میکرد

گاهی شِگِرد رزم را یادآوری میکرد

عباس را بر دیدنِ آنان صدا میزد

او را به طرزِ زایدالوَصفی صَلا میزد

چون چلچراقی،آن دو را راهیِ میدان کرد

چشم حسینش را در آن غربت،چراغان کرد

چون یادِ آنان داده بود از قبل ،معنا را

بی وقفه میبردند بر لب نام زهرا را

با نام زهرا اشکِ دایی را در آوردند

پس در کفِ اخلاص در میدان سر آوردند

از دور،زینب صحنه را زیرِ نظر دارد

تا رَد نگردد هدیه هایش چشمِ تر دارد

اما مُسَلَم،نام زهرا کارِ خود را کرد

آقا،دعایی خواند و راهی سوی اعدا کرد

شمشیر چرخاندند و با هیبت رجز خواندند

کُشتند از آن لشگر و بِینِ عدو ماندند

انگار میشد ارباً اربا باز تکراری

از گرگها جز این تَوقع نیست رفتاری

زینب میان خیمه مشغول عبادت شد

دست دعا پایین نیامد تا اجابت شد

از دور نعش نوجوانان را به رفتن دید

دیگر صَلاحِ خویش را در خیمه ماندن دید

نجوا کنان میگفت ،زینب دل ندارد،نه؟

خواهر فدایت،جانِ من قابل ندارد،نه؟

ایکاش میشد من فدای غربتت گردم

دورِ سرت گردم ،شهیدِ نهضتت گردم

***

روضۀ عبدالله بن الحسن(علیه السلام)

عقل، وامانده شد و پرسشِ احوالم کرد
بخدا عشقِ عمو بود سبکبالم کرد
غربت اوست که تبدیل به این حالم کرد
آنکه با جامِ مِی اَش مست ،همه عالم کرد

مست، بی دست شود، میکده بی سر خواهد
دل در این راه فقط یاریِ دلبر خواهد

دلِ عاشق، سپرu200du200dِ فاصله خواهد چکند
دفعِ تیرِ سه پرِ حرمله خواهد چکند
طالبِ وصل،دگر حوصله خواهد چکند
با گرفتاریِ یک، قافله خواهد چکند

گر چه از مادریِ عمۀ خود ممنونم
کربلایی شدنَم را به عمو مدیونم

عموی بی کس و تنهام مرا میخواند
سید و سرور و مولام مرا میخواند
یک طرف غربت آقام مرا میخواند
یک طرف وعدۀ بابام مرا میخواند

همه دارند به لب ذکرِ اباعبدالله
و عمو خواند مرا،گفت بیا عبدالله

وای عمه!بخدا خون عمو ریخته شد
نیزه ها از همه سو با تنَش آمیخته شد
خاک و خون از تَهِ گودال برانگیخته شد
تا رسیدم به عمو دست من آویخته شد

سپرِ جان عمو در وسط عدوانم
من پریشانِ عمو،زیر سم اسبانم

عمه جان بهرِ عمو نَه بَر و بازو مانده
نه سر و صورت و نه گیسو و اَبرو مانده
نه مُچِ دست،،وَ نه دندۀ پهلو مانده
نه به جانِ علی اکبر سرِ زانو مانده

هر چه ضَربَست من از جان عمو میگیرم
دشمنم گر نَکُشد از غم او میمیرم

تشنه را آب دهند،ضربه زدن یعنی چه
بوسۀ نیزه به دندان و دهن یعنی چه
کُشتن و اینهمه خوشحال شدن یعنی چه
کَندنِ پیرهنِ پاره ز تن یعنی چه

عمه جان وقتِ اسیریست مهیا بشوید
بعد از این شاهد خون گریۀ زهرا بشوید

****

روضۀ حضرت قاسم بن الحسن(علیه السلام)

ای بادۀ وصال تو اَحلی مِنَ العسَل

بشتاب ای عمو که بگیری مرا بغل

خوشحال باش ،اَزرَقِ شامی،شکست خورد

دیگر نمانده بِین شجاعان کوفه یَل

حیرت گرفته،چشمِ دلیران کوفه را

هَل مِن مبارزَم شده همچون یلِ جمَل

صفین پیشِ چشم من آمد دقایقی

تا نهروان زدم به همه کوفیان بَدل

لشگر که امتدادِ اَنابن الحسن شنید

جا خورد از صَلابتِ این جنگ و این جدَل

بس افتخار در رهِ تو آفریده ام

دیدند اهلبیتِ تُرا شاد از این عمل

با هم سپاه کوفه همه هم قسم شدند

تا هُرمِ بُغضِ خود بنشانند لااَقل

یک کوچه باز شد،پس از آن در محاصره

این سینه ام شکست و به زهرا شده مثَل

شد شَرحه شَرحه،پیکر رعنای قاسمت

لبریز شد ز کُنج لبم شهدِ این عسل

یکدَم اگر که دیر بیایی، سرم روَد

خواهم بخوانم از غمِ تو آخرین غزل

چشمِ حسن بسوی حسین است،تا روَد

رأسِ تو روی نیزه و زینب به روی تَل

پیر و جوان ز نیَتِ من فیض میبرند

باقیست این مبارزه در خاطرِ مِلل

*****

روضۀ حضرت علی اصغر(علیه السلام)

کودک در آغوش است روی دست بابایش

بَس مست و مدهوش است روی دست بابایش

کی دیده که،رزمنده با قنداقه اَش آید

گویی کفن پوش است روی دست بابایش

دارد تلَزی میکند در ساحل دریا

ماهیِ خاموش است روی دست بابایش

فرمود سیرابش کنید،او باز میمیرد

گه خواب گه،هوش است روی دست بابایش

تیری سه شعبه آمد و مُزد عطش را داد

حلقش چه مغشوش است روی دست بابایش

نوشید جای آب جامی از شهادت را

از بسکه مِی نوش است روی دست بابایش

طفلِ رضیع و معنی ذبحِ عظیم اینجا

از گوش تا گوش است روی دست بابایش

چون آب دو بخش است، بخشی بر روی سینه

بخشی سرِ دوش است روی دست بابایش

خونِ گلویش تا ملائک میرود بالا

این چشمه خود جوش است روی بابایش

هفت آسمان تا صبحِ محشر اشکِ خون بارد

قرآنِ منقوش است روی دست بابایش

حالا تَبسُم،غنچۀ لعل لبش دارد

با اینکه بیهوش است روی دست بابایش

وای از رباب،،این گفتگو با طفلِ بی شیرش

لالاییِ گوش است روی دست بابایش

******

روضۀ حضرت علی اکبر(علیه السلام)

ای علی جان چه شده؛ قامت تو تا خورده

نازنینم چقدَر بر بدنت پا خورده

روی جسمت چقدَر تیر و سنان میبینم

اینهمه زخمِ گِران بر دل بابا خورده

تا جوابم ندهی،دشمنِ من میخندد

بتو شمشیر،بمن تیرِ تماشا خورده

چه دگرگون شده این چهرة پیغمبری اَت

چشم زخمی است که بر یوسف لیلا خورده

ارباً اربای همه لشگرِ خود را دیدم

چه بلائیست که بر این قدِ رعنا خورده

زرِهَت با بدنِ پاره گِره خورده بهم

همه ارکان تنت نیز به یغما خورده

آه، آیا بدنی خُردتر از این میشد؟

دنده هایت چقدَر ای پسرم جا خورده

عمه اَت آمده تا زنده بمانم اما

با فراق تو دگر،رفتنم امضا خورده

جگرم سوخت علی جان، دل من ریخت بهم

این جگرخواریِ داغت، جگرم را خورده

همچو مادر،پسرم سینه شکسته شده ای

باز انگار لگد پهلوی زهرا خورده

بردنِ نعش تو تا خیمه که تنها نشود

قوَتم رفت ز زانو،کمرم تا خورده

******

روضه حضرت عباس(علیه السلام)

طوفانِ تیر،کار عمو را خراب کرد

این مشکِ پاره،نقشة او را بر آب کرد

میخواست�یاسکینه� به قولش عمل کند

بارانِ تیر،سخت عمو را جواب کرد

شرمندة تبِ لبِ اطفال شد عمو

عباس را خجالت زینب مذاب کرد

احساس شد،صدای حروف مقطعه

ارباب را بریده بریده خطاب کرد

نعش مرا به خیمه مبَر جان اصغرت

سقای با وفای تو شرم از رباب کرد

میخواست�یاحسین� به پایت ادب کند

دستان من،مسیر ترا انتخاب کرد

دستی،یمین و دست دگر در یسار ماند

این کار،حرفِ علقمه را یک کتاب کرد

دستی نمانده بود،علم بر زمین فتاد

یک بی حیا رسید و بسویم عتاب کرد

آمد عمود و تاجِ غرورِ مرا شکست

دشمن جسور شد،زد و پا در رکاب کرد

خصمِ من از حماسةصفین کینه داشت

در کربلا حساب مرا بی حساب کرد

چشمم به خیمه بود که تیری ز ره رسید

این دیده را ز بُرد نگاهش مُجاب کرد

انگار پیشِ چشم من آمد مصائبی

کز گفتنش زبانِ مرا در حجاب کرد

خون گریه میکنم که پس از این زنند جار

این قوم،حمله بر حرم بوتراب کرد

گفتید ماهِ علقمه،ماهِ رُخم گرفت

مادر رسید و علقمه را آفتاب کرد

******

یا عباس(علیه السلام)ادرکنی

هیچ کس مانندِ عباسم مرا یاری نکرد

هیچ کس مثل ابوفاضل علمداری نکرد

دست از دست و سر و از آبروی خود کشید

با مُواساتش کسی اینگونه دینداری نکرد

گفت برگردان امان نامه، امانِ من خداست

هیچ کس با دشمنش اینگونه رفتاری نکرد

کس ندیده،هیچ سقایی بمیرد تشنه لب

یادی از لبهای خود وقت گرفتاری نکرد

بر مقامش غبطه خورده هر شهید و هر امیر

هیچ سرداری چنین بی دست طیاری نکرد

بسکه چشمانش برآن طفلان عطشان خون گریست

از ادب مانند او کس جوی خون جاری نکرد

یا اخی را گفت و از زین واژگون شد بر زمین

وقتِ جانبازی بجز جان باختن کاری نکرد

دید چون یاسِ کبود،،از غصه چشمش تیر خورد

بیش از این عباس با آن یاس دیداری نکرد

******

روضه وداع از حرم

رَوی به جانب لشگر برو خداحافظ

که نیست چارة دیگر برو خداحافظ

برو ولی کمی آهسته تر برادر جان

چو جان ز پیکر خواهر برو خداحافظ

پس از پیمبر و آلش دلم بتو خوش بود

عزیز جان پیمبر برو خداحافظ

برای زیر گلویت امانتی دارم

که مانده بوسة مادر برو خداحافظ

به لشگری که ندارند غیرِ بغض علی

مگو سخن تو ز حیدر برو خداحافظ

بپوش پیرهنِ دستباف مادر را

تویی و غارت پیکر برو خداحافظ

بپای مرکبت افتاده نازدانۀ تو

امان ز گریه دختر برو خداحافظ

ولای دست تو قلب صبورِ زینب شد

به حول قوة داور برو خداحافظ

قسم به عصمت زهرا نميدهم هرگز

به خصم،یک نخِ معجر برو خداحافظ

برای دین خدا حاضرم شوم تا شام

اسیر و بی کس و یاور برو خداحافظ

ز کام تشنة تو عالمی شود سیراب

به حصرِ نیزه و خنجر برو خداحافظ

سرت به نیزه رود گر برابرِ زینب

خدا که هست برادر؛ برو خداحافظ

تو زیر چکمه و من زیر تازیانه ولی

بپاست خطبة حیدر برو خداحافظ

به شام و کوفه به ذکر علی ولی الله

کنم قیامتِ محشر برو خداحافظ

پیام خون ترا تا مدینه خواهم برد

اگر چه با دل مضطر برو خداحافظ

****

روضه خداحافظی از کربلا

بِبَریدم که پیام از تنِ بی سر دارم

حرفها با سپهِ کوفه ز حنجر دارم

شِکوه بر فاطمه دارم ز جسارتهاتان

من شکایت ز شما نزد پیمبر دارم

تشنه کشتید و بریدید سرِ مهمان را

حال این رختِ اسیریست که در بر دارم

مَحرمان را همه کشتید و زبان دار شُدید

غارت آزاد شد و دست به معجر دارم

بزنیدم ببَریدم به همه میگویم

من در این دشتِ بلا چند برادر دارم

بار بستید و برفتید ولی من چکنم

من که از معرکه هفتادو دو پیکر دارم

یا اجازه بدهید اینهمه را دفن کنم

یا گذارید که انگشتِ جدا بر دارم

یکطرف بی سر و بی دست،علمدارِ رشید

یکطرف دستِ علمدارِ دلاور دارم

دارم اینجا به حرم یک تنِ ارباً اربا

و سرِ نیزه سرِ زخمیِ اکبر دارم

رأسها را که بریدید و سرِ نیزه زدید

دستها را چکنم،اینهمه لشگر دارم

یکطرف غنچة نشکفته که پرپر کردید

یکطرف مانده دوتا گمشده دختر دارم

یکطرف کعب نی و حرف بَد و سوی دگر

تازیانه به سر و صورتِ خواهر دارم

خواهرانی همه معصوم و عفیف و مضطر

داغدیده به برم،اینهمه مادر دارم

یا اخی بوسه به رگهای بریده بزنم

زانکه مأموریتِ تازه ز حیدر دارم

بوسة حنجرة تو نفسِ تازه دهد

تا ببیند که منهم کس و یاور دارم

برچسب: مصیبات, نویسنده: رادین پارسامنش تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 21:57

صفحه بندی